تبليغات X
تابستان
تاريخ : 13 تير 1397 | 15:49 | نویسنده : رویا | بازدید : 99
اخر شب بود..من وپرهام توی ماشین نشسته بودیم وبه طرف خونه مون می رفتیم..خونه ای که قرار بود زندگی مشترکمون رو توش شروع کنیم..ماشین هومن وبابا وچند تا از فامیل پشت سرمون بود..
داشتم خاطرات امشب رو مرور می کردم..رقصیدنمون..من وپرهام در حال رقص..زمزمه های عاشقانه ش ونگاه بی قرارش..همه چیز امشب عالی بود..
پرهام جلوی خونه نگه داشت..پیداه شد واومد سمت من وکمک کرد تا منم پیاده بشم..





امتیاز : 2


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر