تبليغات X
تابستان
تاريخ : 18 خرداد 1397 | 13:13 | نویسنده : رویا | بازدید : 159
تی کارشان تمام شد..پرهام به طرف همان میز رفت ودر کشو را باز کرد..چند اسلحه و چاقو داخل کشو بود..یکی از اسلحه ها را برداشت واز پر بودن ان مطمئن شد..
رو به هومن گفت:شانس اوردیم اسلحه ش صداخفه کن داشت وگرنه تا الان همه ی افرادش ریخته بودن اینجا..با یه چیزی دهنشو ببند..ممکنه بهوش بیاد وسر وصدا کنه..
هومن سرش را تکان داد وبه طرف کامبیز رفت..گوشه ی پیراهن او را پاره کرد وبا ان دهانش را بست..
پرهام ارام در اتاق را باز کرد وبه بیرون سرک کشید..کسی تو سالن نبود..به هومن اشاره کرد وهر دو ازاتاق بیرون رفتند..
پرهام :من جلو میرم تو هم پشت سرم بیا..مراقب باش..
هومن سرش را تکان داد..پرهام نگاهی به سالن انداخت..2 نفر روی صندلی نشسته بودند وبا هم گپ می زدند ولی اثری از فرشته وپارسا نبود..
ارام از کنار دیوار گذشت و وارد راهرو شد..چند تا در انجا بود که ارام یک به یک انها را باز کرد..ولی همه ی انها خالی بودند..





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر