تبليغات X
تابستان
تاريخ : 29 ارديبهشت 1397 | 14:08 | نویسنده : رویا | بازدید : 203
اون لحظه اصلاً به یاد این نبودم که ممکنه حامله باشم. با ترس گفتم:
- باربد من که چیزی نخوردم چرا این جوری شدم؟ نکنه دارم می میرم؟!
باربد از لحن من خنده اش گرفت و خواست بیاد کنارم که گفتم:
- نه نیا باربد تو رو خدا نیا حالم به هم می خوره!
باربد این‌بار جدی گفت:
- یعنی من اینقدر بدم؟
با عجز نالیدم:
- باور کن آره.
باربد هم خنده اش گرفته بود و هم دلخور بود. گفتم:
- ناراحت نشو دست خودم که نیست.
یهویی به ذهنم رسید که ممکنه حامله شده باشم. با صدایی لرزون گفتم:
- وای باربد نکنه خاک بر سر شده باشم!
چشماش گرد شد و گفت:
- چی شده؟
باز یاد ترس های و ناراحتی هام افتادم ... بغض کردم و گفتم:
- وای نه باربد من نمی خوام.
از زور ترس، می خواستم وجودش رو هر طور شده نفی کنم. باربد که حسابی نگران شده بود گفت:
- دِ بگو چی شده؟ فقط بلدی حرف خودتو بزنی؟
روی زمین نشستم و با سستی گفتم:
- فکر کنم به آرزوت رسیدی.
متوجه منظورم نشد و گفت:
- به آرزوم؟ کدوم آرزوم...

یهو ساکت شد و گفت:
- یعنی؟ رزا... آره؟
سرمو چسبیدم و گفتم:
- حدس می زنم.
قبل از اینکه بتونم جوشو بگیرم دیدم روی هوام ... همینطور که می چرخوندم سر و صورتم رو بوسه بارون کرد. به زور خودمو یه کم کشیدم کنار و گفتم:
- وای باربد برو تو رو خدا دیگه حال ندارم بالا بیارم. منو بذار زمین برو اون ور بو می دی.
باربد منو گذاشت زمین، با شادی قهقهه ای زد و گفت:
- شنیده بودم که زن حامله ممکنه از شوهرش بدش بیاد، ولی ندیده بودم.
- دست خودم که نیست.
- می دونم عزیزم. تو فقط بگو از چه عطری خوشت می یاد تا من همونو بزنم. تند باشه، شیرین باشه، تلخ باشه، ملایم باشه، چه جوری باشه؟
- اَه تو لازم نیست عطر بزنی. همه اش بو گند می ده!
ذوق زده گفت:
- الهی قربون اون ویارت برم من. پاشو پاشو بیا غذاتو بخور. تو باید تقویت بشی.
به زور دستمو گرفت کشید و نشوندم سر میز. خنده دار بود، ولی اون لحظه دلم فقط نون و پنیر و گردو
می خواست. باربد خودش برام لقمه می گرفت و توی دهنم می گذاشت. از اینکه قرار بود بابا بشه خیلی ذوق زده بود.
فردای اون روز دانشگاه نرفتم و به جاش رفتم دکتر. بعد از آزمایش مهر تایید روی حدسم زده شد. نه خوشحال شدم، نه ناراحت. برام زیاد مهم نبود. فقط از اینکه باربد رو به خواسته اش می رسوندم حس خوبی داشتم. دکتر برای پونزده روز دیگه برام نوبت زد و گفت که هر پونزده روز باید بهش مراجعه کنم تا وضعیت جنین رو چک کنه. از مطب خارج شدم. باربد هم اون روز سر کار نرفته و دنبال من راه افتاده بود. سوار ماشین که شدم گفت:
- خب چی گفت؟ بچه پسره یا دختر؟
زدم زیر خنده و گفتم:
- دیوونه جنین هنوز یه ماهش هم نشده! از کجا باید بفهمه؟ چقدر تو عجولی.
باربد که خنده اش گرفته بود گفت:
- خب چی کار کنم؟ خیلی ذوق دارم ...
دستشو با عشق گرفتم و گفتم:
- یه خورده صبور باش جناب پدر.
چشماش رو با لذت بست و گفت:
- وای خدا جون یعنی من دارم جدی جدی بابا می شم؟
- پس چی؟ حالا ببینم دوست داری بچه ات دختر باشه یا پسر؟
خیلی سریع گفت:
- پسر.
با خنده گفتم:
- باربد! مگه تو مال قرون وسطی هستی؟ چه فرقی داره؟
با حسرت گفت:
- همیشه دوست داشتم بچه ام پسر باشه تا اسمشو بذارم داریوش! البته دوست داشتم اسم خودم داریوش باشه ... اما خوب حالا که نیست اسم بچه مو می ذارم!
پوف!!!! بازم داریوش! البته دیگه روی خودش و اسمش خیلی هم حساس نبودم! اما اصلا دوست نداشتم اسم بچه ام رو بذارم داریوش! یهو به گوشش می خورد فکر می کرد کجا چه خبره!!!! گفتم:
- وا! باربد اسم قطحه!
- چشه؟ یه اسم اصیل ایرانیه. به این قشنگی ...
- اصلاً هم قشنگ نیست!
- چرا؟!!!
- نمی دونم ... خوب خوشم نمی یاد ...
باربد با اخم گفت:
- اذیت نکن دیگه رزا ... من عاشق این اسمم ... دوست دارم اسم پسرمو بذارم داریوش تا مثل داریوش هخامنشی یه مرد بزرگ و قدرتمند بشه.
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
- خب حالا اینهمه اسم پادشاه. چرا داریوش؟
- نه داریوش بهتره. خیلی ابهتش بیشتره.
ای خدا چه گیری کردما! گفتم:
- اصلاً کاش بچه مون دختر بشه.
- دختر هم بشه مهم نیست. فقط شبیه مامانش نشه که کلی دردسر داره.
- چرا؟
- چون اونوقت من باید همه اش برم دعوا.
خندیدم و گفتم:
- خیلی هم خوبه.
- تو که از دعوا بدت می یومد.
- هنوزم بدم می یاد، ولی دختر خیلی دوست دارم.
- حالا تا به دنیا بیاد بالاخره به یه نتیجه می رسیم.





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر