تبليغات X
تابستان
تاريخ : 29 ارديبهشت 1397 | 14:07 | نویسنده : رویا | بازدید : 169
دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم. شاید دیگه واقعا وقتش بود! می دونستم که با اومدن بچه اوضاع زندگیمون خیلی عوض بهتر می شه، ولی نمی دونم چرا باز راضی به اومدنش نبودم. می ترسیدم از حامله شدن ... از درد زایمان ... از مشکلات بارداری ... از بلاهایی که بعد از زایمان سر بدنم می یومد ... ریزش مو ... چروک شدن پوست ... افتادن سینه ... خط انداختن و کش اومدم پوست شکم ... به قول یکی از اساتیدمون بدترین بلا برای یه زن حامله شدنه ... بعدش از درون می ترکه و هیچ کس نمی فهمه چه به روزش اومده ... می گفت اگه زنا می فهمیدن با هر بار زایمان چقدر تحلیل می رن یه بچه هم به زور به دنیا می آوردن چه برسه به چند تا!!! یاد اون روزی افتادم که با داریوش سر بچه دار شدن دعوا می کردیم. بعد از مدت ها داشتم یادش می کردم ، اما دیگه نه با غصه و اندوه، بلکه به عنوان یه دوستی که حرفاش تو ذهنم مونده بود ... اون روز فقط به داشتن بچه فکر می کردم، ولی حالا می فهمیدم که چه کار سخت و طاقت فرسائیه. واقعاً داریوش پسر خیلی عاقلی بود که می دونست برای یه دختر توی سن کم چقدر مسئولیت مادر شدن سخته. اینطور که از سپیده شنیده بودم، اونم هنوز بچه دار نشده بود. پس هنوز روی عقیده اش پا برجا بود. واقعاً خوش به حال مریم! یهویی یادم افتاد تو ذهنم چه زری زدم و زبونم رو محکم گاز گرفتم. به من چه که داریوش چطوری بود؟ من زن باربد بودم و باربد رو هم خیلی دوست داشتم. اونم تو خیلی از موارد منو درک می کرد و باهام می ساخت. وقتی رسیدیم خونه با خودم به نتایج مثبتی رسیده بودم ... باربد رو دوست داشتم ... اونم منو دوست داشت ... این قانون طبیعت بود ... زاد و ولد روی دوش زن گذاشته شده بود و من نمی تونستم ازش فرار کنم ... باید مثل میلیون ها زن دیگه تن به سرنوشتم می سپردم ...
* * * * * *
حس بدی داشتم. از همه چیز بدم می یومد. از غذا خوردن کلا حالم به هم می خورد. از باربد متنفر شده بودم و حس می کردم که بوی بدی می ده. بدتر از قبل هوس چیزای ترش می کردم، ولی همین که
می خوردم حالم به هم می خورد. می دونستم که بالاخره کار دست خودم دادم. بعد از تست بیبی چک مطمئن شدم. نمی دونستم باید از حاملگیم خوشحال باشم یا ناراحت. اولین نشونه اش درست یک ماه بعد از سالگرد ازدواجم با باربد خودشو نشون داد. با هزار زحمت براش استیک گوشت درست کرده بودم. مشغول درست کردن سسش بودم که اومد. وارد آشپزخونه شد و با دیدن استیک ها توی ظرف مخصوص دست روی دلش گذاشت و گفت:
- وای خدا جون چقدر گشنمه. خانومم چه کرده!!!
با خنده گفتم:
- برو لباستو عوض کن تا یه ربع دیگه حاضره.
گونه مو بوسید و از آشپزخونه خارج شد. تندتر از قبل به کارم ادامه دادم و غذا رو روی میز چیدم. با لباس راحتی وارد آشپزخونه شد. دستمو شستم و سر میز نشستم. باربد مشغول صحبت از اتفاقات روزمره بود، ولی من اصلاً حواسم به اون نبود. دلم بدجور آشوب بود و پیچ می زد. باربد که متوجه شده بود گفت:
- حالت خوب نیست رزا؟
داشتم می گفتم:
- نمی دونم چرا حالم می خواد بهم بخوره...
که یهویی همه محتویات معده ام به بالا هجوم آورد. با سرعت خودمو به دستشویی رسوندم.
باربد هم دنبالم وارد دستشویی شد و گفت: - حالت خوب نیست رزی؟
با دست اشاره کردم خارج بشه و همینطور که آب به صورتم می زدم، گفتم:
- خوبم باربد تو برو غذاتو بخور.
بی توجه به حرفم جلو اومد و خواست بغلم کنه که یه دفعه ای حس کردم بوی خیلی بدی می ده. همون عطر تلخ همیشگیش بود، ولی اون شب برام چندش آور بود! سریع با دست پسش زدم و دوباره بالا آوردم. باربد با اخم گفت:
- چت شد یک دفعه؟
با عجز گفتم:
- باربد بو گند می دی.
خنده اش گرفت و گفت:
- دست شما درد نکنه حالا ما بوگندو هم شدیم؟
خودمم خنده ام گرفت، اما بیشتر از اون از تغییراتم متعجب شده بود! گفت:
- می خوای بریم دکتر؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- نه خوبم ... فکر کنم مسموم شدم ...
- خوب بریم یه سرمی آمپولی بزن خوب بشی ...
- خوبم بابا ... بریم استیک ها از دهن افتاد ...
دیگه اصراری نکرد و دوتایی برگشتیم توی آشپزخونه و نشستیم پشت میز ... اما با دیدن غذاها دوباره دلم آشوب شد. این بار به دستشویی هم نرسیدم و تو همون ظرف شویی بالا آوردم. باربد با اخم گفت:
- رزا برو کاراتو بکن ببرمت دکتر. تو یه چیزیت هست.





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر