تبليغات X
تابستان
تاريخ : 29 ارديبهشت 1397 | 14:07 | نویسنده : رویا | بازدید : 171
اتفاقاً وقت خوبیه. تو داری بی توجه به خواسته من واسه خودت می تازی و می ری.
- بذار درسم که تموم شد اونوقت باشه.
- اونوقت دیگه خیلی دیره.
با عجز گفتم:
- باربد یه خورده منو درک کن.
- این تویی که باید منو درک کنی رزا. من سی و دو سالمه! خب طبیعیه که دلم می خواد پدر بشم.
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم:
- من واقعاً نمی دونم باید چی بگم.
از گشت منو کشید توی بغلش و گفت:
- هیچی نگو فقط قبول کن.
ما هم از خلوتی پارک خوب داشتیم سو استفاده می کردیما!!! گفتم:
- پس درسم چی؟
- قول می دم واسش پرستار بگیرم.
بازم بهونه گرفتم:
- پس حاملگی چی؟
- عزیزم تا شش ماه اول که مشکلی نداری. بعد از اون هم مرخصی بگیر.
- حالا تا ببینم چی می شه.
محکم فشارم داد و گفت:
- قربونت برم الهی!





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر