تبليغات X
تابستان
تاريخ : 29 ارديبهشت 1397 | 14:06 | نویسنده : رویا | بازدید : 161
سریع و ذوق زده سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه.
باربد با خنده رفت و یه لواشک دیگه برام خرید و برگشت. اون یکی رو سعی کردم مثل آدم بخورم ولی اینقدر ولع توی خوردنم بود که باربد بی حرف و با لبخند فقط نگام می کرد... وقتی خوردنم تموم شد از جا بلند شدم و گفتم:
- خب دیگه بریم خونه.
باربد بدون اینکه تکون بخوره، هنوزم با لبخند زل زده بود به من، چشمامو گرد کردم شونه مو بالا انداختم و گفتم:
- چی شده؟ جن دیدی؟
لبخندش عمق گرفت و گفت:
- نه ... ولی ...
- ولی چی؟
- دیگه دلت لواشک نمی خواد؟ قارا و آلو جنگلی و زغال‌اخته چطور؟

دلم غش و ضعف رفت و گفتم:

- آره می خوام. می دونی چقدر وقته از این چیزا نخوردم؟ باید قول بدی یه روز بریم دربندی فرحزادی جایی برام بخری ... یه عالمه!

!
****





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر