تبليغات X
تابستان
تاريخ : 29 ارديبهشت 1397 | 14:05 | نویسنده : رویا | بازدید : 179
و به خوردن ادامه دادم. باربد هم خنده اش گرفته بود و هم می خواست منو منصرف کنه که مثل آدم بخورم، ولی وقتی دید از پس من بر نمی یاد، سرشو جلو آورد انگشتمو گرفت و کامل فرو کرد توی دهنش و با یه حرکت کل لواشک رو از توی انگشتم کشید بیرون و مشغول خوردنش شد ... مثل بچه ها با بغض نگاش کردم و گفتم:
- لواشکم!!!
خنده اش گرفت و گفت:
- فکر نمی کردم یه لواشک پاستوریزه اینقدر خوشمزه باشه ...
بعد سرشو آورد جلو و گفت:
- فکر کنم چون خورده بود به انگشت تو اینقدر بهم مزه داد ...
دستمو مشت کردم کوبیدم روی سینه اش و گفتم:
- من لواشکمو می خوام ... برو یکی دیگه برام بخر ...
خندید و گفت:
- چشم الآن با سر می رم دو تاشو برات می خرم، تا باز اینجوری بخوری.

همونجور با لبای آویزون گفتم:

- نه قول می دم قشنگ بخورم. حسرتش به دلم موند!
از جا بلند شد و تو همون حالت گفت:
- قول دادیا!





امتیاز : 3


طبقه بندی: ،
,

ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
کد امنیتی : * ریست تصویر